دخمل ها

مکانی برای تماااااااااااااام دختران گل وگلاب

دخمل ها

مکانی برای تماااااااااااااام دختران گل وگلاب

دخمل ها

سلام عزیزان
بنده دخترخوب هستم.این جاهم مکانی برای دخترهاست.یعنی خونشون.خواهشا بی نظرنرید.

پربیننده ترین مطالب

حرم عشق کربلا ست و چگونه در بند خاک بماند

آنکه پرواز آموخته‌است و راه کربلا می‌شناسد

و چگونه از جان نگذرد آنکس که می‌داند جان بهای دیدار است

یاران شتاب کنید...گویند قافله ای در راه است

که گنهکاران را در آن راهی نیست،

آری گنهکاران را راهی نیست ، اما پشیمانان را می پذیرند.

 قصه عشق ما را بایستی با غروب بود تا دانست

و با هوای ابری پاییزان


و با مرغی که به ناچار برای میله های بی احساس قفس

نغمه سرایی می کند.

ماجرای غم انگیز ما را در محفل شمع و پروانه بایستی شنید

و در عمق لبخندهای پیوند خورده با اشک و در آه سوزان سینه های داغ دیده

 

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغی زقفس پریده باشد

پروبال ما بریدندو در قفس گشودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد


یه دخترخوب
۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۹:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
سلام.امروز روبه همتون تبریک می گم وامیدوامیدوارم حضرت علی ازمون راضی باشند.
                                      


نه فقط بنده به ذات ازلی می نازد

ناشر حکم ولایت به ولی می نازد

گر بنازد به علی شیعه ندارد عجبی

عجب اینجاست خدا هم به علی می نازد

قرآن به جز از وصف علی آیه ندارد

ایمان به جز از حب علی پایه ندارد

گفتم بروم سایه لطفش بنشینم

گفتا که علی نور بود سایه ندارد

عید غدیر مبارک
شبی در محفلی ذکر علی بود

شنیدم عارفی فرزانه فرمود

اگر آتش به زیر پوست داری

نسوزی گر علی را دوست داری

خورشید شکفته در غدیر است علی

باران بهار در کویر است علی

بر مسند عاشقی شهی بی همتاست

بر ملک محمدی امیر است علی


نام علی : عدالت — راه علی : سعادت —

عشق علی : شهادت — ذکر علی : عبادت —

عید علی : مبارک

یه دخترخوب
۲۱ مهر ۹۳ ، ۱۹:۵۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
تولدامام هادی مبارک.امیدوارم فرداکه دوتاعیده خوش باشد.هم جمعه وهم عیدمیلادامام هادی«ع».
سه تا داستان گذاشتم ازایشون تابخونیدوبیشترامامتون روبشناسید.
                           
فراهم شدن آب براى نماز
مرحوم شیخ حُرّ عاملى رضوان اللّه علیه ، به نقل از کافور خادم حکایت کند:
در یکى از روزها حضرت ابوالحسن ، امام هادى علیه السلام مرا مخاطب قرار داد و اظهار نمود: اى کافور! آن سطل را پر از آب کن و در فلان محلّ مخصوص که حضرت خود معیّن نمود بگذار، تا هنگام نماز به وسیله آن وضو بگیرم .
و بعد از این دستور، مرا براى انجام کارى روانه نمود و فرمود: هرگاه بازگشتى ، سطل آب را در همان جائى که گفتم ، بگذار تا براى وضوء گرفتن آماده باشد.
کافور خادم افزود: سپس آن حضرت ، چون خسته بود در گوشه اى دراز کشید تا استراحت نماید؛ و در آن شب ، هوا بسیار سرد بود.
ولى متأ سّفانه من فراموش کردم که طبق دستور آن حضرت ، سطل آب را در آن محلّ معیّن شده بگذارم .
پس چون لحظاتى گذشت ، متوجّه شدم که امام علیه السلام از جاى خود برخاسته است و در حال آماده شدن براى نماز مى باشد و من - چون سطل آب را فراهم نکرده بودم از ترس آن که روبروى هم نگردیم و احیاناً حرفى به من نزند - مخفى شدم .
ولى در پیش خود، خیلى احساس ناراحتى و شرمسارى مى کردم ، که چرا آب را فراهم نکرده ام ؛ و به همین جهت مى ترسیدم که مورد سرزنش و ملامت حضرت قرار گیرم .
در همین افکار بودم ، که ناگهان امام علیه السلام با حالت غضب مرا صدا نمود، با خود گفتم : به خدا پناه مى برم .
و هیچ عذرى نداشتم که مثلاً بگویم فراموش کردم ؛ و به هر حال پاسخ حضرت را دادم و جلو رفتم .
چون نزدیک شدم ، فرمود: اى کافور! چرا چنین کرده اى ، آیا نمى دانستى که من براى وضوء از آب گرم استفاده نمى کنم ؛ بلکه باید آب ، عادى و سرد باشد، چرا آب را گرم کرده اى ؟!
با حالت تعجّب عرضه داشتم : اى مولا و سرورم ! به خدا قسم ، من فراموش کردم که آب در سطل بریزم و حتّى دست به سطل نزده ام .
سپس حضرت فرمود: الحمدللّه ، که خداوند متعال در هیچ حالى ما را فراموش و رها نمى کند و ما نیز سعى کرده ایم تا مستحبّات الهى را نیز انجام دهیم و در هیچ حالى آن ها را ترک نکرده ایم .(9)
یه دخترخوب
۱۷ مهر ۹۳ ، ۱۹:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

من می خوام این داستان روبادقت بخونید.خیییییلی قشنگ ومفهومی است.

داستان واقعی عشق حقیقی

در یکی از اتاق هی بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پیانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف هی پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه ین دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.

در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از ین تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدی مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدیش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را بری چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود.. بزودی برمی گردیم...

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را بری انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.»


مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «ین قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با
موفقیت انجام شده بود.

مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب هی گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشی او شد که هنوز بی هوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدی بلند و همان حرف هیی که تکرار می شد.

روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست!!!

مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا ین که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا بری هزینه عمل جراحیش فروخته ام. بری ین که نگران ینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که ین تلفن بری خانه نبود، بلکه بری همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار ین زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی هی رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد



یه دخترخوب
۱۷ مهر ۹۳ ، ۱۸:۵۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

سلام.این مطلب فقط محض خنده است.من خودم ازجای جای ایران فامیل دازم.پس به هیچ کس برنخوره.

یه دخترخوب
۱۵ مهر ۹۳ ، ۰۵:۴۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

سلام.من دوباره اومدم.خوبید؟؟؟امیدوارم امروزصبح باسرحالی وپرازانرژی برید مدرسه.دیروزجشن شکوفه هامبارک.

خواستم بگم مباداامروزبااخم برید.صبحانه بخوریدوباانرژی زیادبریددیدن دوستاتون.

مدرسه جایی برای درس خواندن فقط نیست.اون جابایدراه ورسم زندگی رویادبگیرید.پس بیایم همگس درکناردوستامون این همه خوبی روازمعلمامون یادبگیریم.ودیگه که درس های خوندیتون روبیشترسحربخونیدتاتوی کله های مبارکتون بره.                                  

هفته ی دفاع مقدسم بهتون تبریک می گم.جنگیدم هشت سال امابازهم استواریم استوارترازقبل وپاینده ترازهمیشه.

                                       


یه دخترخوب
۰۱ مهر ۹۳ ، ۰۶:۲۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۵ نظر
یه دخترخوب
۱۷ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۴۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۶ نظر
یه دخترخوب
۱۱ شهریور ۹۳ ، ۱۵:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۶ نظر
یه دخترخوب
۰۸ شهریور ۹۳ ، ۰۹:۴۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۶ نظر
یه دخترخوب
۰۳ شهریور ۹۳ ، ۱۲:۴۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸ نظر